آدریناآدرینا، تا این لحظه: 15 سال و 27 روز سن داره

آدرینا دختر آتیش مامان و بابا

اولین سرزمین بازی آدرینا

گل مامانی امروز برای اولین بار رفتیم سرزمین بازی , یکی توی اتوبان خرازی تازه افتتاح شده. اول یه گشتی بیرون زدیم و  بعد دوست مامان خاله نارینه رو دیدیم و با هاش رفتیم سرزمین بازی.   جیگر خانم حسابی ذوق زده و متعجب همه جا رو نگاه می کردی. با مامان سوار اسب های گردون شدیم و حسابی کیف کردیم.        بعدش رفتیم ماشین سواری. ولی تو همش حواست به کشتی روبرو بود. خلاصه یه گشتی توی سرزمین بازی زدیم ولی تو نمی تونستی بقیه اسباب بازی های رو سوار بشی .     ولی یه کم که بزرگتر شدی دوباره برمیگردیم.   ...
9 ارديبهشت 1391

عیدت مبارک دختر نازم

عیدت مبارک عزیز مامان و بابا    هنوز چند ساعتی به لحظه تحویل سال مونده و تو توی خواب نازی گل مامانی. ولی مامان و بابا پیشاپیش اولین عیدتو بهت تبریک میگن. تو بهترین هدیه خدا هستی و ما امیدواریم بتونیم از این عیدی خدا خوب مراقبت کنیم. برای تو هم آرزوی بهترین ها رو  دارم.         جیگر ما امروز 6 ماهگیت هم به سلامتی تموم میشه و وارد 7 ماهگی میشی.   نیم سالگیت مبارک.   بابایی واست ماهی قرمز خریده و با کمک مامانی هفت سین امسال و برای سه نفریمون چیدیم. فردا عکساشو واست میزارم.   اینم از هفت سین امسال ما.   ...
4 فروردين 1391

آدرینای 5 ماهه و اولین قاشق غذا

امروز (شنبه 15 بهمن) بعد از کلی پرس و جو تصمیم گرفتم غذای کمکی رو برات شروع کنم. من و تو تنها بودیم و برای درست کردنش کلی بهم غر می زدی که بیا پیشم بازی کنیم، برای همین صبر کردم تا بابایی بیاد و بعدش بهت غذا بدم. اولین قاشق غذاتو با خوردن لعاب برنج شروع کردی این اولین باره که به غیر از می می غذا خوردی. قربونت برم انقدر با میل خوردی که می خواستم بهت بیشتر از یه قاشق بدم ولی ترسیدم واست خوب نباشه.  نفس مامان الان رفته توی 6 ماهگی و مامان بهت فرنی میده.  جیگرم انقدر فرنی رو دوست داری که وقتی ظرف غذاتو میبینی کلی ذوق میکنی و وقتی هم که بهت میگم تموم شد ظرفو از دستم میگیری و می زنی زیر گریه. مامان فدای شکموی کوچولو بشه.&nbs...
9 اسفند 1390