آدریناآدرینا، تا این لحظه: 15 سال و 27 روز سن داره

آدرینا دختر آتیش مامان و بابا

شیرین کاری

عزیز مامان برای برداشتن چیزای دوروبرت خودتو میکشی جلو  روی زانوهات و برشون میداری. اگه هدفت یه کم دورتر باشه خودتو میندازی تا برش داری. (عکس در ادامه)  علاقه زیادی به تبلیغات تلوزیون داری و اگه کسی یا چیزی جلوت باشه سرتو خیلی بانمک کج میکنی تا تلوزیونو ببینی. (این ازون لحظه هاست که من عاشقشم) بابایی برات تاب شورتی خریده و به در آشپزخونه وصل کرده تا مامانی موقع آشپزی و کار کردن تو را هم ببینه ولی ازاونجایی که تو عاشق تابی یه کم که نشستی دیگه صدات نمیادو من میفهمم که بله خوابت برده. منم یه وقتایی از این علاقت برای خوابوندنت استفاده میکنم. وقتی مشغول بازی هستی همش برام حرف میزنی ولی حیف که من فقط "مَمَ بابا و دَدَ " رو می...
12 تير 1391

10 ماهگی دخترم

  10 ماهگیت مبارک  فرشته کوچیک خوشبختی   انگار 10 روز پیش بود خدا این فرشته کوچیک و به ما هدیه کرد. خدایا متشکرم. همه روزا برام مثله برق و باد گذشت، روزای هفته با تو برام معنیه دیگه ای داره که گذشتنش حس نمیشه. روزا شیرین تر از قبل شده و از وقتی کلمه ماما و بابا رو میگی حسی که با شنیدنش بهم دست میده رو نمیشه با هیچ چیزی مقایسه کرد. خدایا شکرت. ...
3 تير 1391

روزهای دخترم

این روزا خیلی سعی میکنی تا حرکت بکنی یه جورایی همش داری ما رو سورپرایز میکنی یعنی اینکه ما هم باید حواسمونو بیشتر جمع کنیم و مراقبت باشیم. تازگی وقتی یه جا میشینی 360 درجه دور خودت میچرخی و هر لحظه ممکنه از پشت بخوری زمین با اینکه من همش سعی میکنم دوروبرت بالش بذارم ولی بازم تو از یه طرف دیگه می افتی. یا وقتی میذارمت توی استخربادیت نمیدونم چطوری بیرون از استخر پیدات میکنم که داری نق میزنی و کمک میخوای تا بلندت کنم. خلاصه همش داری سعی میکنی بلند شی یا از روی بالش رد میشی و یا از روی پای مامان.         دختر نازم از خوابیدن روی شکم بدت می اومد و هر وقت اینطوری میشد غر می زدی که برت گردونیم ولی دیشب (28-3-91) خی...
30 خرداد 1391

فرشته کوچولو 9 ماهگیت مبارک.

آدرینای ناز ما 9 ماهه شدی عزیزم. مامانی خیلی دوست داره و عاشقته. تازگی هوا هم گرم شده و تو پیش ما روی تخت ما میخوابی، اینطوری من و تو شبا هم پیش همیم. البته میگن کار خوبی نیست ولی من خوشحالم (-:  از شیرین کاریات بگم که فراوونه و نمی ذاره من بیام برات چیزی بنویسم. از صبح تا شب از توی رختخواب بازی کردنو شروع میکنیم تا خوابمون ببره. با هم تلوزیون میبینیم شبکه Persian toon  تو عاشق تیزر شبکه ای و حسابی ذوق میکنی. بعد از ظهر ها هم یه موقع ها آماده میشیم و با هم میریم کالسکه سواری تا پارک پشت خونه. یه روزای هم بابایی زودتر از سر کار میادو میبرتمون بیرون.                ...
13 خرداد 1391

شیطنت آدرینا

آدرینای گلم ماشالله داری هر روز شیطون تر میشی. حالا وقتی میخوایم بلندت کنیم دستمونو محکم میگیری تا بلند شی، بعد هم یکی دو قدم  با کمک ما برمیداری ولی قدمات محکم نیست.  تازه یه کلمه دیگه هم یاد گرفتی ،میگی " دَدَ " ولی حیف تا میخوام صداتو ضبط کنم متوجه میشی و هیچی نمی گی. چند روز پیش موهاتو دو گوشی بستم ، خیلی عروسک شدی .منم زودی عکستو با موبایل گرفتم چون امکان داشت تا دوربینو بیارم موهاتو خراب کنی.آخه با گل سر موافق نیستی. ...
13 خرداد 1391

آدرینای 8 ماهه

 8 امین ماهگردت مبارک عزیزم   عزیز مامانی یک ماه بزرگتر شدی خوشگلم. الان 8 ماهه که به دنیای شیرینت پا گذاشتی و زندگی ما رو هم هر روز شیرین تر میکنی. شیرین مامان ورودت به 8 ماهگی با تب، اسهال و استفراغ همراه بود و حال خوبی نداشتی. دکتر میگفت سرما خوردگی ویروسی ولی من فکر کنم بخاطر دندونات بوده چون چند روز پیش دیدم دو تا دندونای پایینت جاش سفید شده و تو هم همش داری بهشون دست میزنی. خدا رو شکر هر علتی که داشت دو سه روز بیشتر طول نکشید و عزیز من حالش دوباره خوب شد. تعطیلات آخر هفته دوم که حالت بهتر شد با عمه ها و باباجونی رفتیم دشت لاله خیلی خوش گذشت، هوا عالی بود. ولی وقتی برگشتیم هر سه تایی سرمای سختی خوردیم. ...
5 خرداد 1391

آمادگی برای عید و سال نو

سلام دختر گل مامان. امسال اولین نوروز تو خانوم خوشگله ماست. پیشاپیش عیدت مبارک گل زندکی مامان و بابا. مامان و بابا خونه رو تمیز کردن البته آدرینا خانوم هم با ما خیلی همکاری کرد. چهارشنبه سوری هم رفتیم خونه مامانجون و با محمد و مبینا توی حیاط آتیش بازی راه انداختیم. بابایی برای آدرینا یه فشفشه بزرگ خریده بود. خلاصه با عمه ها توی حیاط کلی آتیش بازی کردیم. مامانجون هم برای شما یه سبزه خوشکل انداخته بود که آوردیمش خونه. 2 روز بیشتر تا عید نمونده. امروز با بابایی رفتیم واکسن 6 ماهگیتو زدیم. بعد هم رفتیم خونه مامان جون یه کمی خرید عید داشتیم انجام بدیم. ولی چون دخترم حالش خوب نبود و هوا هم سرد بود بعد از ظهر اومدیم خونه. (الان هم حالت خو...
6 فروردين 1391

شیرین کاری های 6 ماهگی

    عزیز مامان روز به روز شیرین تر میشی و کارهای جدید میکنی و همین باعث میشه من کلی ذوق کنم و منتظر بشم خانوم گلم بخوابه تا بیام برات بنویسم و کیف کنم. امروز وقتی حسابس با مامانی بازی می کردی برای اولین بار تونستی با لبات صدا در بیاری و فوت کنی بیرون ، نتونستم از این لحظه فیلم بگیرم .(منظورم یه جور بازی با لباته وقتی بزرگتر شدی بهت نشون میدم چطوری)   مامانی قربون حرف زدنت بره تازگی مدل حرف زدنت هم فرق کرده ، اول از همه اینکه خیلی دوست داری جیغ بکشی      و بعد این کلماتو مرتب میگی: آده ، دا ، می ، إ .    شیرین کاری جدیدت هم اینه که به جای چهار تا انگشت ، خوشکل مامانی مشت تو می...
9 اسفند 1390

شیرین کاری های 5 ماهگی

گلم این روزا هر روز یه کار تازه میکنی.    چند روزه که روی یه پهلو میای ولی هنوز برای غلط زدن زوده چون تا کمکت می کنم تا به شکم بشی عصبانی میشی و گریه میکنی.    از طرفی خانوم خوشکله یاد گرفتی دستاتو میکنی توی دهنت و آب دهنت جاری میشه و پیش بندت خیسه خیس. ( اینو نمی دونم چکار کنم فراموش کنی)        آخه این دستای کوچولوی نازت حیفه که خراب بشه مامانی.        چند روزه که لب بالاتو می دی تو انگار که لثه هات می خاره.منتظرم یه عکس جانانه ازت بگیرم که چقدر تو این حالت بامزه میشی.   اینم یه عکس از شیرین کاری با دست و پا. از این شیرین...
3 اسفند 1390