آدریناآدرینا، تا این لحظه: 15 سال و 26 روز سن داره

آدرینا دختر آتیش مامان و بابا

شیرین کاری های 6 ماهگی

    عزیز مامان روز به روز شیرین تر میشی و کارهای جدید میکنی و همین باعث میشه من کلی ذوق کنم و منتظر بشم خانوم گلم بخوابه تا بیام برات بنویسم و کیف کنم. امروز وقتی حسابس با مامانی بازی می کردی برای اولین بار تونستی با لبات صدا در بیاری و فوت کنی بیرون ، نتونستم از این لحظه فیلم بگیرم .(منظورم یه جور بازی با لباته وقتی بزرگتر شدی بهت نشون میدم چطوری)   مامانی قربون حرف زدنت بره تازگی مدل حرف زدنت هم فرق کرده ، اول از همه اینکه خیلی دوست داری جیغ بکشی      و بعد این کلماتو مرتب میگی: آده ، دا ، می ، إ .    شیرین کاری جدیدت هم اینه که به جای چهار تا انگشت ، خوشکل مامانی مشت تو می...
9 اسفند 1390

شیرین کاری های 5 ماهگی

گلم این روزا هر روز یه کار تازه میکنی.    چند روزه که روی یه پهلو میای ولی هنوز برای غلط زدن زوده چون تا کمکت می کنم تا به شکم بشی عصبانی میشی و گریه میکنی.    از طرفی خانوم خوشکله یاد گرفتی دستاتو میکنی توی دهنت و آب دهنت جاری میشه و پیش بندت خیسه خیس. ( اینو نمی دونم چکار کنم فراموش کنی)        آخه این دستای کوچولوی نازت حیفه که خراب بشه مامانی.        چند روزه که لب بالاتو می دی تو انگار که لثه هات می خاره.منتظرم یه عکس جانانه ازت بگیرم که چقدر تو این حالت بامزه میشی.   اینم یه عکس از شیرین کاری با دست و پا. از این شیرین...
3 اسفند 1390

آدرينا جون 6 ماهه

نفس مامانی 6 ماهه شدی.  مامانی فدات بشه که زودی بزرگ شدی. برای من که خیلی زود گذشت. (چند روزه می خوام برات توی سایت بنویسم اما یا تو نمی ذاری یا که سرعت اینترنت پائینه.) اینم از مشکلات ماست دیگه. حالا دوست داری به یه جا تکیه بدی و به همه چیز نگاه کنی. چند روز پیش که خونه خاله الهام بودی این عکسها رو ازت گرفتیم .   بعد از چند دقیقه خسته میشی و کم کم میای پایین. تا اینکه عصبانی میشی و شروع میکنی به جیغ کشیدن.              امروز (3-12-90) اولین قاشق فرنی رو بهت دادم خدا کنه مشکلی پیش نیاد. آخه مامانی داره غذاتو زودتر شروع میکنه. ولی خوشحالم که تو ا...
3 اسفند 1390

آدرینا و دوستای جدیدش

چند روز پیش رفتیم دیدن نی نی سارا (دختر عمه مامانی) کوثر ، کوچولوش تازه یک ماهشه. با بابایی ، مامانجون و خاله الهام و دایی علی رفتیم.   فکر کنم خیلی بهت خوش گذشت چون با اینکه از صبح رفته بودیم خونه باباجون ولی خسته نبودی و بازی می کردی. تازه چند تا عکس هم با کوثر و امیر محمد و دایی علی گرفتی.   اینم عزیز دل مامانی با کوثر کوچولو و امیر محمد دوستای تازه آدرینا.   از طرفی نگین خاله مرضیه هم دو روز بعد از کوثر بدنیا اومده . فدات بشم که اینهمه دوست همسن خودت داری برات خیلی خوشحالم. اینم نگین جون خاله. گلم شما 4 ماه از دوستای جدیدت بزرگ تری.  ...
3 اسفند 1390

اولین مسافرت آدرینای ما

عزیزم اولین مسافرتت فردای روزی بود که واکسن 4 ماهگیتو زدی. آخه بابایی یدفعه تصمیم گرفت 2-3 روز تعطیلات را بریم تهران. پنجشنبه تو واکسن زده بودی و حالت خوب نبود. از شب تا صبح هم نخوابیدی و تب کردی که من و بابا بیدار بودیم و پاشویه می کردیمت. نزدیک ظهر جمعه حالت خوب شد و با مامانجون شازده و باباجون رفتیم تهران.   گلم تمام طول راه را خوابیدی حتی بیدارت کردم شیر بخوری پا نشدی.تهران رفتیم پیش دوستت ساوینا، جیگرم خیلی خوب و آروم بودی (فکرشو نمی کردم). برگشتن عمه فرزانه و محمد هم با ما اومدن.  اینم عکسهات توی اولین مسافرتت. عکس تو با دوستت ساوینا.     انجا رفتیم خونه دوست باباجون عمو هوشنگ. اینقدر که آروم بو...
16 بهمن 1390