آدریناآدرینا، تا این لحظه: 15 سال و 26 روز سن داره

آدرینا دختر آتیش مامان و بابا

اولین پارک در سال 91

توی عید و سال جدید برای اولین بار رفتیم پارک , البته نه برای اولین بار چون قبلا رفته بودی. ولی اینبار فرق داشت و تو بزرگ تر بودی و حسابی به همگی خوش گذشت.  اولین بار با خاله و مامانجون برای نهار رفتیم . هوا خیلی خوب بود و بابایی آدرینا جون و بردش پارک آبفشان.       ولی روز بعدش بابایی ما رو برای نهار سورپرایز کرد و نهارمون و بردیم پارک این دفعه محمد عمه فرزانه هم باهامون اومد. تو برای اولین بار سوار تاب شدی و کلی بهت خوش گذشت. بعد هم رفتیم پیاده روی و یه عالمه عکس های خوشگل از دختر نازمون گرفتیم.    ...
9 ارديبهشت 1391

اولین سرزمین بازی آدرینا

گل مامانی امروز برای اولین بار رفتیم سرزمین بازی , یکی توی اتوبان خرازی تازه افتتاح شده. اول یه گشتی بیرون زدیم و  بعد دوست مامان خاله نارینه رو دیدیم و با هاش رفتیم سرزمین بازی.   جیگر خانم حسابی ذوق زده و متعجب همه جا رو نگاه می کردی. با مامان سوار اسب های گردون شدیم و حسابی کیف کردیم.        بعدش رفتیم ماشین سواری. ولی تو همش حواست به کشتی روبرو بود. خلاصه یه گشتی توی سرزمین بازی زدیم ولی تو نمی تونستی بقیه اسباب بازی های رو سوار بشی .     ولی یه کم که بزرگتر شدی دوباره برمیگردیم.   ...
9 ارديبهشت 1391

نوروز 1391

عزیز مامانی و بابا این اولین سال تحویل سه نفری ماست. برات آرزوی سلامتی و بهترین های دنیا رو دارم.   آدرینای ناز مامان پای سفره هفت سین. (ساعت 8:42 صبح روز سه شنبه 1 فروردین 91)   قربونت بره مامان با این ژست قشنگت. اولین روز خونه باباجون .    اینم دومین روز خونه عمه میترا با رومیناو مبینا.        چهارمین روز با کوشان توی استخر بادی.   امروز 13 بدره و ما هنوز برنامه ایی نداریم. اگر هوا خوب باشه میریم بیرون ولی اگر هم نرفتیم به جاش هشتم و نهم عید رفتیم پارک و حسابی با شما خوش گذشت جیگری. بعدا چند تا از عکسهاشو برات حتما میذارم چون ال...
13 فروردين 1391

آمادگی برای عید و سال نو

سلام دختر گل مامان. امسال اولین نوروز تو خانوم خوشگله ماست. پیشاپیش عیدت مبارک گل زندکی مامان و بابا. مامان و بابا خونه رو تمیز کردن البته آدرینا خانوم هم با ما خیلی همکاری کرد. چهارشنبه سوری هم رفتیم خونه مامانجون و با محمد و مبینا توی حیاط آتیش بازی راه انداختیم. بابایی برای آدرینا یه فشفشه بزرگ خریده بود. خلاصه با عمه ها توی حیاط کلی آتیش بازی کردیم. مامانجون هم برای شما یه سبزه خوشکل انداخته بود که آوردیمش خونه. 2 روز بیشتر تا عید نمونده. امروز با بابایی رفتیم واکسن 6 ماهگیتو زدیم. بعد هم رفتیم خونه مامان جون یه کمی خرید عید داشتیم انجام بدیم. ولی چون دخترم حالش خوب نبود و هوا هم سرد بود بعد از ظهر اومدیم خونه. (الان هم حالت خو...
6 فروردين 1391

عیدت مبارک دختر نازم

عیدت مبارک عزیز مامان و بابا    هنوز چند ساعتی به لحظه تحویل سال مونده و تو توی خواب نازی گل مامانی. ولی مامان و بابا پیشاپیش اولین عیدتو بهت تبریک میگن. تو بهترین هدیه خدا هستی و ما امیدواریم بتونیم از این عیدی خدا خوب مراقبت کنیم. برای تو هم آرزوی بهترین ها رو  دارم.         جیگر ما امروز 6 ماهگیت هم به سلامتی تموم میشه و وارد 7 ماهگی میشی.   نیم سالگیت مبارک.   بابایی واست ماهی قرمز خریده و با کمک مامانی هفت سین امسال و برای سه نفریمون چیدیم. فردا عکساشو واست میزارم.   اینم از هفت سین امسال ما.   ...
4 فروردين 1391

آدرینای 5 ماهه و اولین قاشق غذا

امروز (شنبه 15 بهمن) بعد از کلی پرس و جو تصمیم گرفتم غذای کمکی رو برات شروع کنم. من و تو تنها بودیم و برای درست کردنش کلی بهم غر می زدی که بیا پیشم بازی کنیم، برای همین صبر کردم تا بابایی بیاد و بعدش بهت غذا بدم. اولین قاشق غذاتو با خوردن لعاب برنج شروع کردی این اولین باره که به غیر از می می غذا خوردی. قربونت برم انقدر با میل خوردی که می خواستم بهت بیشتر از یه قاشق بدم ولی ترسیدم واست خوب نباشه.  نفس مامان الان رفته توی 6 ماهگی و مامان بهت فرنی میده.  جیگرم انقدر فرنی رو دوست داری که وقتی ظرف غذاتو میبینی کلی ذوق میکنی و وقتی هم که بهت میگم تموم شد ظرفو از دستم میگیری و می زنی زیر گریه. مامان فدای شکموی کوچولو بشه.&nbs...
9 اسفند 1390

روزهای قشنگ تولدت

عسل مامان این اولین عکست توی بیمارستانه ، مامان عاشق این لحظه توی زندگیشه که محاله دوباره تکرار بشه. چون تو فرشته کوچولو رو بعد از ماهها انتظار دیدم و باورم نمیشد که تو همون موجود درون منی.   فدای این دستها بشم که اینطوری گره زدی و داری دعا میکنی.   مامان دلش برای اولین روزای تو تنگ شده. ببین چقدر کوچولو بودی فدای اون خوابیدنت بشم.   من عاشق این طرز خوابیدنت هستم. روزهای اول حسابی می خوابیدی و فقط برای شیر خوردن بیدار میشدی. صدای گریه ات هم خیلی کم و آروم بود طوری که بقیه می گفتند وقتی بیدار میشی چند دقیقه اول گریه بیصدا داری (‌روی سایلنس هستی). ...
9 اسفند 1390