آدریناآدرینا، تا این لحظه: 15 سال و 26 روز سن داره

آدرینا دختر آتیش مامان و بابا

12 ماهگی دختر گلم مبارک

عزیزم داری کم کم به روز تولدت نزدیک میشی امیدوارم این روزای آخر اولین سال زندگیت هم به زیبایی روزای اول برامون به یاد موندنی باشه. خدا رو شکر که دخترم بزرگ شده و حسابی برای مامانش شیطونی میکنه انقدر که وقت نمیکنم براش چیزی بنویسم. بازم خدا رو شکر میکنم که تمام وقتمو با تو میگذرونم و از این بابت خوشحالم.   برایت روزهای خوبی رو آرزو میکنم و بی صبرانه منتظر روز تولدت هستم تا یه بار دیگه تجربه شیرین با تو بودنو حس کنم.   ...
6 شهريور 1391

دخترم و کار با لب تاپ

آدرینا جونم علاقه زیادی به کار با لب تاپ داره و هر وقت که روشن میشه سریع میاد تا باش بازی کنه و انقدر میزنه روی کلیبوردش که داغون میشه و با انگشتای کوچولوش میخواد کلیداشو دربیاره که فکر کنم کم کم موفق میشه، ولی نه فکر کنم کارای مهم تری داره که اینطوری باهاش کار میکنه. اینم چند تا عکس از دخترم در حال کار با کامپیوتر: ...
8 مرداد 1391

مهمونی دندونی آدرینا جونم

مامان و بابا خواستن خوشحالی خودشونو از دندونت با بقیه جشن بگیرن و تصمیم گرفتن یه مهمونی کوچولو برات بگیرن.  خلاصه اینکه همه کارهارو تنهایی کردیم از تزیینات گرفته تا آش و... شب قبلش با بابایی تا ساعت 3 بیدار بودیم و تزیینات درست میکردیم. فردا صبح هم با مامانجون بادکنک باد می کردیم .  بخاطر اینکه عمه فاطی نمی تونست بیاد خونمون ما رفتیم خونه مامانجون. آش هم اونجا درست کردیم که خیلی خوشمزه شده بود و با اینکه اولین باری بود که می پختیم همه دوست داشتن و تعریف کردن. کیک هم با عجله سفارش داده بودیم ولی خوشکل و خوشمزه بود.ژله ها هم کار عمه فرزانه بود که دستش درد نکنه. دست همه برای کادو ها درد نکنه خصوصا  مامانجون زهر...
2 مرداد 1391

11 ماهگیت مبارک عسل

*عسلم 11 ماهگیت با کلی سورپرایز مبارک باشه*     عزیز مامان یه ماهه دیگه گذشت، خدا رو شکر که پر از شادی و عشق بود و هر لحظه اش با تو شیرین و فراموش نشدنی. هر روز بیشتر ما رو از داشتنت مغرور و خوشحال میکنی. نمی دونی که من و بابایی دیوانه وار عاشقتیم و روز به روز به این دوست داشتن اضافه میشه.  امروز چند قدم چهاردست و پا جلو رفتی و برای اولین بار در حالی که خوابیده بودی از پشت نشستی. کارهایی که برای اولین بار انجام دادی با ورودت به 11 ماهگی بود که یه نشونه خیلی خوب از بزرگ شدنته. امیدوارم زندگیت پر از تازگی باشه. ...
2 مرداد 1391

اولین مروارید دخترم

  (امروز (23/4/1391) وقتی آدرینا 9 ماه و 22 روزش شده اولین مروارید دخترم که همش به اندازه یه نوک سوزن بود دیده شد.) ظهر خاله نارینه و شوهرش خونمون بودن و تو طبق عادت چند روز پیش بهونه میگرفتی وقتی رفتن و تو از خواب پا شدی یه کم بد اخلاق بودی که یدفه دیدم یه نقطه سفید تو دهنت داره چشمک میزنه. بابایی رو صدا زدم و بهش نشون دادم،بللللللللللللللللللللله دخترم دندون درآوردی.   خدا میدونه از کی عزیزم با این دندون سرو کله میزدی تا بالاخره امروز خودشو نشون داد. منظورم از سرو کله اینه که چند روزی بهونه گیر و حساس شده بودی و مدام گریه میکردی. دو روز پیش رفتیم دفتر استاد زواری تا نینوجون و شارلین کوچولو و بهارجونو ببینیم ا...
25 تير 1391

آب بازی تو استخر بادی

آدرینا جونم با پسر عمه اش محمد، یکی از بهترین دوستاش. یه ظهر داغ تابستون که محمد خونمون بود با آدرینا آبتنی کردن و حسابی بهشون خوش گذشت. مامان عاشق نگاهت عزیزم ، فدای لبای کوچولوت بشم. جونم به این دختر دایی و پسر عمه! عزیز مامان مشغول آب بازی و شیطنت.  ...
24 تير 1391

*کارای دختر شیطونم*

ناز گل من این ماه یکم شیطونتر شدی، خوب البته بزرگتر شدی و طبیعیه ولی هنوز راه نیافتاده همش میخوای وایستی. نه حاضری سینه خیز بری و نه چهاردستو پا ولی به مبل و میز تکیه میدی و می ایستی . تازه از من و باباتم بالا میری که خیلی جالبه. راستی تلفات ایستادنت هم زیاده مامانی. چون وقتی خسته میشی با سر میخوری زمین ، من خیلی نگران سرتم جیگر. همین امروز لای مبل و میز گیر کردی که به دادت رسیدم. غذا خوردنت برعکس شیطنتت کمتر شده ولی منم کم نمیارم و با هر ترفندی بهت غذا میدم. امروز با یه کاسه ماست که خودتو توش غرق کردی بهت ناهار دادم .    فکر میکنم داری دندون در میاری چون بهونه گیر شدی و زود اشکت در میاد. وقتی رفته بودیم بیرون پیش خ...
24 تير 1391

چکاپ ماهانه

این ماه وقتی دخترمو بردیم پیش دکتر برای چکاپ کلی خوشحال شدم از اینکه تلاشم نتیجه داده بود و آشپزی های هر روزم کارخودشو کرده بود.  دکترت از وزن و قدت راضی بود (ماشالله). رژیم غدایی این ماهت کته و ماکارونی ولی تو خوب استقبال نکردی. واسه همین کته رو برات یه کم شل بر میدارم و حسابی له میکنم تا بتونی بخوری، آخه هنوز دندون نداری و خوردن کته برات سخته. ولی بسیکویت و چایی عصرونه رو خوب میخوری، نوش جونت عزیزم. از تخم مرغ نگم که خوشت نمیاد و مامانی با ترفند آخرش یه جورایی بهت میدم. مامان عاشقته و از با تو بودن و سرو کله زدن واسه غذا خوردن باهات سیر نمیشه. ...
12 تير 1391