آدریناآدرینا، تا این لحظه: 15 سال و 26 روز سن داره

آدرینا دختر آتیش مامان و بابا

7 ماهگی آدرینا

ناز من هر روز شیرین تر از روز قبل میشی و دل مامان و میبری. 7 ماهگیت با آغاز سال و روزهای خوبی شروع شد. مامان هم بی نهایت خوشحاله از اینکه پیش دختر گلشه و هر روز شاهد شیرین کاری های شماست. به تازگی یه عالمه با مامان حرف می زنی و کلماتی مثل : نَ , لا و....میگی البته بقیه اش نامفهومه برام. تازگی بدون تکیه گاه و مستقل میشینی, خیلی خوشکل و صاف ( مامان قربونت بره) یه کمی بد خواب شدی که نمی دونم چرا. غذا هات هم متنوع تر شده و سوپ و تخم مرغ ، آبمیوه هم می خوری البته با بازی و شیطنت.  ...
5 خرداد 1391

آدرینای 8 ماهه

 8 امین ماهگردت مبارک عزیزم   عزیز مامانی یک ماه بزرگتر شدی خوشگلم. الان 8 ماهه که به دنیای شیرینت پا گذاشتی و زندگی ما رو هم هر روز شیرین تر میکنی. شیرین مامان ورودت به 8 ماهگی با تب، اسهال و استفراغ همراه بود و حال خوبی نداشتی. دکتر میگفت سرما خوردگی ویروسی ولی من فکر کنم بخاطر دندونات بوده چون چند روز پیش دیدم دو تا دندونای پایینت جاش سفید شده و تو هم همش داری بهشون دست میزنی. خدا رو شکر هر علتی که داشت دو سه روز بیشتر طول نکشید و عزیز من حالش دوباره خوب شد. تعطیلات آخر هفته دوم که حالت بهتر شد با عمه ها و باباجونی رفتیم دشت لاله خیلی خوش گذشت، هوا عالی بود. ولی وقتی برگشتیم هر سه تایی سرمای سختی خوردیم. ...
5 خرداد 1391

دس دسی آدرینا

دختر گلم برای اولین بار دیروز (12 اردیبهشت ) مامانجون متوجه شد داری دس دسی میزنی. حالا مامانی هی میگه : آدرینا دس دسی و تو هم برام با دستای کوچولوت دس میزنی. امروز هم بابایی شیرین کاری جدیدتو دید و حسابی ذوق تو رو کرد.     ...
5 خرداد 1391

تلاش برای ایستادن

ناز مامانی داری تمام تلاش خودتو میکنی تا بایستی. چند روزه که از نشستن خسته میشی و دلت میخواد پاشی ولی امروز بدون اینکه ما بلندت کنیم خودت دست بابایی رو گرفتی و بلند شدی.   عزیزم برات خوشحالم که وارد یه مرحله جدید شدی و سعی در کشف دنیای کوچیکت داری. 
5 خرداد 1391

دخترم نشستنت مبارک

عزیز مامان از چند روز پیش تونستی مستقل بشینی. خوشحالم که وارد یه مرحله جدید شدی. دقیقا روز 20 فروردین بود که دیدیم بدون تکیه گاه نشستی و داری بازی می کنی اونموقع بابایی و مامانجون هم خونه بودن و سه تایی کلی ذوق کردیم.  مامان فدات بشه که اینقدر صاف و قشنگ میشینی. الان فقط دوست داری بشینی ولی وقتی خسته میشی به پهلو می افتی و گریه میکنی چون از وارونه افتادن بدت می یاد.   ...
9 ارديبهشت 1391

اولین پارک در سال 91

توی عید و سال جدید برای اولین بار رفتیم پارک , البته نه برای اولین بار چون قبلا رفته بودی. ولی اینبار فرق داشت و تو بزرگ تر بودی و حسابی به همگی خوش گذشت.  اولین بار با خاله و مامانجون برای نهار رفتیم . هوا خیلی خوب بود و بابایی آدرینا جون و بردش پارک آبفشان.       ولی روز بعدش بابایی ما رو برای نهار سورپرایز کرد و نهارمون و بردیم پارک این دفعه محمد عمه فرزانه هم باهامون اومد. تو برای اولین بار سوار تاب شدی و کلی بهت خوش گذشت. بعد هم رفتیم پیاده روی و یه عالمه عکس های خوشگل از دختر نازمون گرفتیم.    ...
9 ارديبهشت 1391

اولین سرزمین بازی آدرینا

گل مامانی امروز برای اولین بار رفتیم سرزمین بازی , یکی توی اتوبان خرازی تازه افتتاح شده. اول یه گشتی بیرون زدیم و  بعد دوست مامان خاله نارینه رو دیدیم و با هاش رفتیم سرزمین بازی.   جیگر خانم حسابی ذوق زده و متعجب همه جا رو نگاه می کردی. با مامان سوار اسب های گردون شدیم و حسابی کیف کردیم.        بعدش رفتیم ماشین سواری. ولی تو همش حواست به کشتی روبرو بود. خلاصه یه گشتی توی سرزمین بازی زدیم ولی تو نمی تونستی بقیه اسباب بازی های رو سوار بشی .     ولی یه کم که بزرگتر شدی دوباره برمیگردیم.   ...
9 ارديبهشت 1391

نوروز 1391

عزیز مامانی و بابا این اولین سال تحویل سه نفری ماست. برات آرزوی سلامتی و بهترین های دنیا رو دارم.   آدرینای ناز مامان پای سفره هفت سین. (ساعت 8:42 صبح روز سه شنبه 1 فروردین 91)   قربونت بره مامان با این ژست قشنگت. اولین روز خونه باباجون .    اینم دومین روز خونه عمه میترا با رومیناو مبینا.        چهارمین روز با کوشان توی استخر بادی.   امروز 13 بدره و ما هنوز برنامه ایی نداریم. اگر هوا خوب باشه میریم بیرون ولی اگر هم نرفتیم به جاش هشتم و نهم عید رفتیم پارک و حسابی با شما خوش گذشت جیگری. بعدا چند تا از عکسهاشو برات حتما میذارم چون ال...
13 فروردين 1391

آمادگی برای عید و سال نو

سلام دختر گل مامان. امسال اولین نوروز تو خانوم خوشگله ماست. پیشاپیش عیدت مبارک گل زندکی مامان و بابا. مامان و بابا خونه رو تمیز کردن البته آدرینا خانوم هم با ما خیلی همکاری کرد. چهارشنبه سوری هم رفتیم خونه مامانجون و با محمد و مبینا توی حیاط آتیش بازی راه انداختیم. بابایی برای آدرینا یه فشفشه بزرگ خریده بود. خلاصه با عمه ها توی حیاط کلی آتیش بازی کردیم. مامانجون هم برای شما یه سبزه خوشکل انداخته بود که آوردیمش خونه. 2 روز بیشتر تا عید نمونده. امروز با بابایی رفتیم واکسن 6 ماهگیتو زدیم. بعد هم رفتیم خونه مامان جون یه کمی خرید عید داشتیم انجام بدیم. ولی چون دخترم حالش خوب نبود و هوا هم سرد بود بعد از ظهر اومدیم خونه. (الان هم حالت خو...
6 فروردين 1391

عیدت مبارک دختر نازم

عیدت مبارک عزیز مامان و بابا    هنوز چند ساعتی به لحظه تحویل سال مونده و تو توی خواب نازی گل مامانی. ولی مامان و بابا پیشاپیش اولین عیدتو بهت تبریک میگن. تو بهترین هدیه خدا هستی و ما امیدواریم بتونیم از این عیدی خدا خوب مراقبت کنیم. برای تو هم آرزوی بهترین ها رو  دارم.         جیگر ما امروز 6 ماهگیت هم به سلامتی تموم میشه و وارد 7 ماهگی میشی.   نیم سالگیت مبارک.   بابایی واست ماهی قرمز خریده و با کمک مامانی هفت سین امسال و برای سه نفریمون چیدیم. فردا عکساشو واست میزارم.   اینم از هفت سین امسال ما.   ...
4 فروردين 1391