آدریناآدرینا، تا این لحظه: 15 سال و 28 روز سن داره

آدرینا دختر آتیش مامان و بابا

شیرین کاری

عزیز مامان برای برداشتن چیزای دوروبرت خودتو میکشی جلو  روی زانوهات و برشون میداری. اگه هدفت یه کم دورتر باشه خودتو میندازی تا برش داری. (عکس در ادامه)  علاقه زیادی به تبلیغات تلوزیون داری و اگه کسی یا چیزی جلوت باشه سرتو خیلی بانمک کج میکنی تا تلوزیونو ببینی. (این ازون لحظه هاست که من عاشقشم) بابایی برات تاب شورتی خریده و به در آشپزخونه وصل کرده تا مامانی موقع آشپزی و کار کردن تو را هم ببینه ولی ازاونجایی که تو عاشق تابی یه کم که نشستی دیگه صدات نمیادو من میفهمم که بله خوابت برده. منم یه وقتایی از این علاقت برای خوابوندنت استفاده میکنم. وقتی مشغول بازی هستی همش برام حرف میزنی ولی حیف که من فقط "مَمَ بابا و دَدَ " رو می...
12 تير 1391

10 ماهگی دخترم

  10 ماهگیت مبارک  فرشته کوچیک خوشبختی   انگار 10 روز پیش بود خدا این فرشته کوچیک و به ما هدیه کرد. خدایا متشکرم. همه روزا برام مثله برق و باد گذشت، روزای هفته با تو برام معنیه دیگه ای داره که گذشتنش حس نمیشه. روزا شیرین تر از قبل شده و از وقتی کلمه ماما و بابا رو میگی حسی که با شنیدنش بهم دست میده رو نمیشه با هیچ چیزی مقایسه کرد. خدایا شکرت. ...
3 تير 1391

اولین مهمونی عروسی و خواهری با نگین

دیشب (1/4/91) رفتیم عروسی دوست بابا، محمد ناطقی،. این اولین مهمونی عروسی بود که با تو میرفتیم. آخرین مراسم عقد عمه الهام بود که درست یه هفته قبل از بدنیا اومدنت رفته بودیم. با وجود تو که پر از انرژی و شادی بودی به ما خیلی خوش گذشت. اولش که پیش من بودی حسابی بازی کردی و روی میز نشستی و مامان بهت شامتو داد خوردی و بعدشم شروع کردی به رقصیدن و همه رو به خودت جلب میکردی. بعدش رفتی پیش بابایی که شنیدم اونجا هم تو مردونه سنگ تموم گذاشتی و حسابی ازت فیلم گرفتن. دوستای بابا عمو علی و خاله مرضیه ، نگارو نگین و آتنا دختر خاله فرشته هم بودند. آخر شب که خسته شدی شروع کردی نق زدن و میگفتی مَمَ، ولی مامانی که فکر اینجارو نکرده بود و با لباسش نمیتونست بهت ...
3 تير 1391

روزهای دخترم

این روزا خیلی سعی میکنی تا حرکت بکنی یه جورایی همش داری ما رو سورپرایز میکنی یعنی اینکه ما هم باید حواسمونو بیشتر جمع کنیم و مراقبت باشیم. تازگی وقتی یه جا میشینی 360 درجه دور خودت میچرخی و هر لحظه ممکنه از پشت بخوری زمین با اینکه من همش سعی میکنم دوروبرت بالش بذارم ولی بازم تو از یه طرف دیگه می افتی. یا وقتی میذارمت توی استخربادیت نمیدونم چطوری بیرون از استخر پیدات میکنم که داری نق میزنی و کمک میخوای تا بلندت کنم. خلاصه همش داری سعی میکنی بلند شی یا از روی بالش رد میشی و یا از روی پای مامان.         دختر نازم از خوابیدن روی شکم بدت می اومد و هر وقت اینطوری میشد غر می زدی که برت گردونیم ولی دیشب (28-3-91) خی...
30 خرداد 1391

بابایی جونم روزت مبارک

بابایی ما خیلی خیلی زیاد دوست داریم، قد ستاره های آسمون. امسال اولین سالی که بابا شدی ایشالله سایه ات تا همیشه، تا 120 سال رو سر من و مامانی باشه. من که عاشقتم خودت میدونی چقدر دوست دارم و باهات احساس آرامش میکنم خدا کنه همیشه سالم و سلامت تکیه گاهی برای من باشی. تو اینقدر خوبی که یه فرشته مردی. بابا جونم . (فرشته ها که فقط زن نیستن) بابایی دستتو بخاطر همه خوبیات برای همه مهربونیات میبوسم. دستای تو همیشه کنار منو مواظب منه.   بابا جونم عاشقتم روزت مبارک. ...
13 خرداد 1391

فرشته کوچولو 9 ماهگیت مبارک.

آدرینای ناز ما 9 ماهه شدی عزیزم. مامانی خیلی دوست داره و عاشقته. تازگی هوا هم گرم شده و تو پیش ما روی تخت ما میخوابی، اینطوری من و تو شبا هم پیش همیم. البته میگن کار خوبی نیست ولی من خوشحالم (-:  از شیرین کاریات بگم که فراوونه و نمی ذاره من بیام برات چیزی بنویسم. از صبح تا شب از توی رختخواب بازی کردنو شروع میکنیم تا خوابمون ببره. با هم تلوزیون میبینیم شبکه Persian toon  تو عاشق تیزر شبکه ای و حسابی ذوق میکنی. بعد از ظهر ها هم یه موقع ها آماده میشیم و با هم میریم کالسکه سواری تا پارک پشت خونه. یه روزای هم بابایی زودتر از سر کار میادو میبرتمون بیرون.                ...
13 خرداد 1391

شیطنت آدرینا

آدرینای گلم ماشالله داری هر روز شیطون تر میشی. حالا وقتی میخوایم بلندت کنیم دستمونو محکم میگیری تا بلند شی، بعد هم یکی دو قدم  با کمک ما برمیداری ولی قدمات محکم نیست.  تازه یه کلمه دیگه هم یاد گرفتی ،میگی " دَدَ " ولی حیف تا میخوام صداتو ضبط کنم متوجه میشی و هیچی نمی گی. چند روز پیش موهاتو دو گوشی بستم ، خیلی عروسک شدی .منم زودی عکستو با موبایل گرفتم چون امکان داشت تا دوربینو بیارم موهاتو خراب کنی.آخه با گل سر موافق نیستی. ...
13 خرداد 1391